|
شعر ، داستان ، دلوایه، دلمویه
|
رويا چه آغوش بي مخاطره اي دارد
بي اندكي هراس
در ليالي يادهاي بي گمان
سوداي هر چه نخواهي
به آبي يكدست آسمان تميز
رويا
چه آغوش بي مخاطره اي دارد !
روياي تو
اما
چه بيم و خاطره اي دارد !؟
اینها چقدر ساده فریب می خورند
در هوای کسی
بارا نی ات نمی کند
با هر بهانه ای به خدا سر زدن
آسمانی ات نمی کند
با من که سر سپردن و دل بریدن
بلد نبوده ام
تقویم مهربانی خود را ورق بزن
حتما غم جانکاه ندارد که بیایی
یلدا شب طولانی وسختی ست همیشه
دلشوره ی بیگاه ندارد که بیایی
اسوده ترین مرد تویی بی غم وغصه
حتی لب تو اه ندارد که بیایی
حق با تو و انکار و سکوتست نگو نه
آری شب من ماه ندارد که بیایی
مسافران قطار سیصد وچهل ودو
ثانیه های رفته
من وتو
از سیاهی گیسوان شب تا سپیدی گیسوی ماه
چند هجای دلگیر ؟
برگرد
...
دو چشم ماهاگونی کبود
غروب را به حاشیه بردند
در این سرمای سخت بی هماغوشی
فقط رویای ییلاقی و تابستان
نصیحت می کنی بیبهوده می کوشی
و فهمیدم هزاران سال در بندم نبودی
چه تصویر غم انگیز غروبی !
دلم می خواست برگردم نبودی
از پرسه های غریب
... کوچه های درد را
آواره
بوده ام!
فقط
دو چیز
به من می آموزد
صبر در برابر تنهایی!
سکوت در برابر عشق !
آقایان سلام!
به گنگ محض پریشانی ام خداحافظ !
به لحظه لحظه ی بی تابی...
و جرعه جرعه ی اندوهم ...
-قسم-
تو مرد شدی که با من بجنگی
تو مرد شدی
که ساقه ام را تبر بزنی
حالا مداد شدم
حالا مداد نوک شکسته رنجورم
تو یاد گرفته ای چگونه مرا سر بزنی!